شروع تازه

شروع تازه

• 1385/10/8 - قابل توجه شاعران و نويسندگان هم وطن

انتشارات شروع ؤآمادگی آن دارد تا کتاب های شما را با بهترین شرایط چاپ و منتشر سازد.

مدیر این انتشاراتی اظهار داشت: پس از یک وقفه کوتاه که به منظور سازماندهی جدید برای چاپ  نشر و همچنین پخش تولیدات خود داشتیم این انتشاراتی دوره جدید فعالیت خود را با چاپ کتاب راضی ام به این همه دوری  سروده عبدالرحیم سعید یراد آغازکرده است.

هوشمند اظهار داشت: کتاب سرگردان ساعت چهار و مجموعه شعر به دیوار دل مبند سروده شاعران اسکندر احمدنیا و سید کاظم حسینی نیز امروز پنجشنبه شش دیماه منتشر و وارد بازار کتاب گردید.

هوشمند افزود شاعران و نویسندگان سراسر کشور میتوانند با تماس با شماره ۰۹۱۷۳۷۱۷۳۱۶ یا با ۰۷۷۱۳۵۳۸۳۳۲ تماس تا با شرایطی عالی مقدمات چاپ کتاب هایشان فراهم گردد.

نظرات (7) :: ارسال نظر :: لينک ثابت

• 1385/9/23 - منتشر شد

نظرات (3) :: ارسال نظر :: لينک ثابت

• 1385/8/5 - از شکوه سادگی / از روشنای آفتاب

از شكوه سادگي/ از روشناي آفتاب

image
دفتر شعر « از حسرت لیلی » سروده شاعر توانمند بوشهر ی ماه گذشته توسط انتشارات شروع چاپ و منتشر گردیده است .نوشته ی زیر نقد و بررسی این کتاب موفق است که توسط علیرضا عمرانی شاعر و روزنامه نگار بوشهری به نگارش در آمده است .


عليرضا عمراني
«از حسرت ليلي» دفتر شعري است از غزلسراي تواناي استان، «رضا معتمد» كه در دو بخش فراهم آمده است: در بخش نخست 33 قطعه از تازه‌ترين غزل‌هاي وي آورده شده است و در پايان كتاب نيز چند غزل از دفتر پيشين شاعر يعني«از درك آبي‌ها فراتر» آورده شده كه قبلاً در سال 76 انتشار يافته بود. همين 33 غزل،‌حجم قابل قبولي است كه مي‌توانست مستقل و جداگانه، انتشار يابد. در اينجا نگاه من نيز حول همين 33 غزل است كه محصولات تازه‌ي شاعر به شمار مي‌آيد.
××
«از حسرت ليلي» روايت عاشقانه‌ي شاعري است كه عشق را در همان قالب «ازلي» و «كلي» دوست دارد. براي مفهوم عشق در اكثر اين اشعار،‌نمونه‌ي جزيي و زميني مشخصي نمي‌توان يافت؛ آنچه هست البته صداي عاشقانه‌ي روايتگري است كه خود در روشناي جهان ايستاده و با «تويي» كه در سايه نشسته است و كمتر مجال نقاب افكني مي‌يابد به گفتگو مي‌پردازد. اين معشوق،‌ معشوقي درون متني است كه جز از شعر پا فراتر نمي‌نهد و ما از لحن و صداي عاشقانه‌ي شاعر است كه در مي يابيم كسي يا چيزي درون اين شعر است كه شاعر بيش از حد دوستش دارد حتي اگر خود شاعر هم نتواند يا اجازه نداشته باشد كه او را به خواننده معرفي نمايد. اسم تو روي هيچ كسي نيست غير تو/ اسمي كه بر زبان غزل مي‌شود مرورص31 در واقع خود«غزل» است كه بهتر از خود شاعر اين هيجان عاشقانه را به روايت در مي‌آورد،‌ چرا كه اين «تو»، همواره با شعر و غزل پيوندي ناگسستني دارد و درجان شعر جريان دارد نه در جهان شاعر. كلمه‌اي است كه در رقصي زيبا و شورانگيز،‌ شاعر را به سماع در دايره‌ي غزل وا مي دارد. اين واژه كه گاه در هاله‌اي از قدسيت آرماني قرار مي‌گيرد نمي تواند چيزي جز خودِ «عشق» باشد. واژه‌ي پرطنيني كه در يك جذبه‌ي زيبا كلمات لطيف تغزّل را فرا مي‌خواند و همپاي ذهن و زبان شاعر تا پايان غزل، او را همراهي مي‌كند:‌تو را شناخته‌ام بي شناسنامه و نام/ چگونه با هيجان همين يكي دو كلام ص14 يا: فقط به اينكه سلامي كني و باز شود/ زبان بسته‌ي اين شعرهاي نيمه تمام ص15. خود شاعر به اين نكته اذعان دارد كه اين «تو» جا،‌ مكان و قيافه و شناسنامه‌اي ندارد تا در ذهن خواننده شكل بگيرد،‌ حتي در ذهن خود شاعر نيز به صورت هيجان و يك حس دامنه‌دار نمود مي‌يابد. در اينجا«عشق» و «معشوق» جاي خود را عوض كرده‌اند يعني در واقع «معشوق» شاعر، «معشوق» شناخته شده و تكراري و قابل تعريف همواره‌ي غزل نيست بلكه هر چه هست اين «عشق» است كه همه جا مورد ستايش و خطاب عاشقانه‌ي شاعر قرار مي‌گيرد و غزلهايش را سامان مي‌دهد: بسكه صدايت زدم به حنجره‌ي شعر/ در غزل اينك ببين گرفته صدايم ص37 يا: شعر مي‌خواندم و مفتون جوابت بودم/ چه كسي جز تو غزلهاي مرا گفت جواب ص67 يا:‌ غزل ترين غزلي در تمام دفتر من/ اگر هميشه نخوانم تو را زبانم لال ص39 يا: روز حتي همه بخت مرا تار ببين/ يك غزل با شب تنهايي من تار بزن ص27 يا: در شاعري شروع نخستين من تويي/ با هر غزل، غزال تر آوردمت به چنگ ص11. اكنون روشن است كه معشوقِ راوي،‌ اصلاً‌ خود «عشق» است و خطاب او همه به آن است كه همواره با غزل و شورانگيزي واژه‌ها همراه است. شاعر تنها در يك غزل است كه او را در هيات «زني» ازلي به تصوير در مي‌آورد اما بايد گفت كه بستر عاطفي، ناخودآگاه شاعر را وامي دارد تا با پيش چشم كشاندن وجه «مادينگي» عشق، آن را در شكل يك «زن»‌كلي،‌ ارايه دهد: اي زن مهربان غزلهاي روشن/ بغض پنهان جا مانده در سينه‌ي من ص68.
×××
«رضا معتمد» غزل را با همان فُرم ضد روايي مي‌پسندد. وصف‌هايي كه در غزلهاي وي جريان دارد اگرچه در كليت غزل، پيوندي عاشقانه برقرار مي‌كند؛ اما همانگونه كه خود شاعر، دوست ندارد در يك مسير خطي قرار نمي‌گيرند و به همين خاطر با فاصله گرفتن از «غزل مكالمه» نامي كه من پيش از اين بر نوعي غزل روايي امروز نهاده‌ام اسير «تك صدايي» ناخواسته مي‌شود كه سلطه‌ي بيش از حد«كنشگر» را به همراه دارد و تمام حجم عاطفي و معرفتي غزل،‌زير سايه‌ي سنگين روايتي يكدست و معمولي، قرار مي‌گيرد. در واقع اينگونه برخورد با غزل،‌سبب مي‌شود كه «متن» بدون حضوري روشن و جدالي عاشقانه اسير «تك گويي‌»هاي راوي شده و بدون هيچ گونه اختياري از خود،‌ در حوزه‌‌هاي تاويلي وارد شود كه مورد توقع خود شعر و خواننده نبوده است به همين علت است كه مي‌توان غزل را در شكل كلاسيك اسير مرگ زماني و مكاني ساخت حتي زمان و مكان شعري ـ كه توسط افعال و قيود در شعر به وجود مي‌آيند ـ از بين برد و با جابجايي ابيات غزل، فرم عاطفي و حسي آن را عوض نمود،‌ و در كليت به بستر عاشقانه‌ي آن لطمه‌اي وارد نساخت. البته آنچه گفته آمد عيب شاخص نيست بلكه خصلتي است كه در ذات فرم غزل كلاسيك وجود دارد و شايد بتوان ادعا كرد اصلاً‌ لازمه‌ي آن هم هست تا از غزل روايي بازشناخته شود بدون آنكه در جايگاهي فروتر قرار گيرد.
×××
برخورد«معتمد» با زبان بسيار لطيف، عاشقانه و امروزي است و ما اين را از لحن و نيز نحو اشعار وي در مي‌يابيم. به جرأت مي‌شود گفت كه ما در اين غزلها با كلمات و حروف مخفف روبرو نمي‌شويم. شاعر با سلطه‌ي كامل بر زبان توانسته در برخورد با زبان،‌ ضمن رعايت «بهداشت بيان» در فضايي عاشقانه به بيان مفهوم خود بپردازد. هر چند كه گاه وي مجبور شود به جابجايي اركان به لحاظ رعايت وزن،‌ تن در دهد كه البته اين امر هم اگرچه به ناچار صورت مي‌گيرد امّا معتمد باز هم كمتر به اين اجبار، روي آورده است:‌بي حوصله مي‌غلتم از اين دست به آن دست/ مي‌گويم از اينجا گذري نيست ولي هست ص62 يا: بهار شوق شگفت تو را به جانم ريخت/ دو جرعه از نفست را در استكانم ريخت/ هزار چلچله تقديم آسمانم كرد/ هزار زمزمه در باغ ارغوانم ريخت/ ص48 پشت همين ميز چارگوش قديمي/ حرف زدم با تو مهربان صميمي/ عشق بر اين ميز، سيب سرخ عطش بود/ نيمي از آن سهم من، سهم تو نيمي/ كار من آنجا فقط درنگ و تماشا/ كار تو تكرار حرفهاي قديمي ص28 يا: برگشته‌ام بي آنكه دستي بر سرم باشد/ برگشته‌ام بي آنكه شوقي در پرم باشد/ با من بمان در اين بلاتكليف تنهايي/ شايد كه اينجا ايستگاه آخرم باشد ص54 و اين امر، آنجا كه شاعر از رديف‌هاي فعلي استفاده مي‌كند و نه رديف‌هاي ضميري، اسمي و ... بيشتر خود را نشان مي‌دهد. وي با پرهيز از شكستن حروف اضافه و متمم ساز و نيز برخي كلمات،‌ با برداشتن سكته‌هاي كلامي از پيش پاي خواننده،‌ زبان غزلهايش را امروزي ساخته است؛‌ شما در اين مجموعه با «گر»،«ز»،«چو»،«كاو ـ‌كه او» و ...روبرو نمي‌شويد و حضور سالم افعال چه در پايان مصراع‌ها و چه در آنجا كه در جايگاه رديف در پايان ابيات آمده‌اند به سلامت نحو بسيار كمك نموده اند.
×××
«معتمد» شاعري است كه عناصر خيال آفرين را خوب مي‌شناسد. در غزلهاي وي تكنيك‌هايي چون تشبيه چه در شكل فشرده و چه در هيات گسترده‌ي آن، استعاره‌ي مكينه ـ‌ بيشتر از نوع تشخيص ـ‌ و صنعت زيباي «ترصيع» و «موازنه» و ... استفاده شده است. اصطلاحاتي چون: «باغ غزل» ،‌ «ابرتقدير» ، «دختر آه» ، «نوزاد جنون» ،‌«حلقه دل» ، «آسمان خيال» ،‌ «باغ ترنم»، «اقليم عشق»،«سخن عشق» و ... كه در غزلهاي وي،‌ معدود و اندكند ميل شاعر را به تشبيه فشرده يا بليغ نشان مي‌دهد اما در بيشتر موارد وي با استفاده از اداتي مثلِ:‌ شبيه، مانند و مثل به بيان تشبيه گسترده و غير بليغ روي آورده و به بيان امروز نزديكتر مي‌شود: شبيه هيچ كسي نيستي،‌ شبيه مني/ كه با تلنگر يك حرف ساده مي‌شكني/ تو نيز مثل من اينك مسافر آهي/ تو نيز مثل من اينجا غريب در وطني ص20 يا: چقدر ساده سرك مي‌كشي به خلوت من/ و نرم مثل فرود كبوتري بر بام ص14 در يك غزل تموج و در يك غزل درنگ/ گاهي شبيه چشمه و گاهي شبيه سنگ ص10 گاه نيز با حذف ادات تشبيه به همساني دو طرف تشبيه،‌ عينيّت بيشتري مي‌دهد: نامت آغاز يك هجرت ناگزير است/ چشمت آغاز صبح قشنگ شكفتن ص68 تو باشكوه‌ترين بام آرزويي و من/ كبوتري كه بر اين بام باشكوه نشست ص58 يا:‌ قلب من اين بر‌‌كه‌‌ي تاريك اين تالاب تنها/ يك شب از تشويش توفان تو برخوردار مي‌شد ص46 يا: زيبا تو در كنار مني در كنار من/ آيينه‌اي است عكس تو با آن هميشه جور ص31 يا:‌ دلت خزانه‌ي خاموش يك جهان حرف است/ اگر چه مثل سحر با سكوت هم سخني. كه در مصراع اول با حذف ادات تشبيه به اين همساني دست زده است. «تشخيص» نيز يكي از عناصري است كه بيشترين سهم خيال آفريني را در غزلهاي معتمد به خود داده است. وي با اعطاي افعال،‌صفات و كاركردهاي انساني به كلمات، اشيا و عناصر طبيعي، غزل خود را زنده و جاندار ساخته است: برده مرا بي تو روزهاي تحسّر/ كشته مرا بي تو روزهاي يتيمي ص29 در شبان خسته‌ي دلگير تنهايي فقط/ گريه با من يار شد از دست من ساغرگرفت ص53يا:‌من متهم هستم كه هم دزديدم از مهر/ هم دست بردم در وصيت نامه‌ي ماه ص40 يا:‌گفتم آهوي تو در دام من افتد امّا/ عشق انداخته آهوي مرا در دامت ص19 يا: در اين جهان برآشفته اين جهان عبوس/ فقط نگاه تو از عشق مي‌دهد پيغام ص15 يا: خوب مي‌دانم كه دستي مي‌كشد باران عشق/ بر سر اين دشت اين دشت نجيب سوگوار و ... اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه «معتمد» با بهره‌گيري فراوان از صنعت «ترصيع» و «موازنه» به همه‌ي اين عناصر خيال آفرين نظم و تناسب زيبايي بخشيده است. وي با قرار دادن سجع‌هاي متوازي و نيز متوازن در دو مصراع،‌ تقابل زيبايي از موسيقي چشم و گوش آفريده است: من آمدم كه تن بسپارم به هر چه هست/ من آمدم كه پا بگذارم به هر چه دام/ مي‌خواهم از تو نور بنوشم علي الطلوع/ مي‌خواهم از تو دور نباشم علي الدوام ص7 يا: چشم مرا سه پاره‌ي لفظ تو روشني/ زخم مرا دوباره‌ي تيغ تو التيام ص8 يا: تابيده است نور تو بر بقعه‌النبي/ باريده است شور تو بر مسجد الحرام ص9 يا: حرفها را همه بي دغدغه يكبار بگو/ زخمها را همه بي واهمه يكبار بزن ص27 يا: تو نيز مثل من اينك مسافر آهي/ تو نيز مثل من اينجا غريب در وطني ص20 يا: آه كجا رفته بي تو دفتر شعرم/ آه چه آمد پس از تو بر سرم شعرم ص29 يا:‌ هزار چلچله تقديم آسمانم كرد/ هزار زمزمه در باغ ارغوانم ريخت/ به جز تو شعر بلندي نمي‌توانم گفت/ به جز تو طرح بلندي نمي‌توانم ريخت ص49 يا: سادگي را هر‌چه مي‌گردم نمي‌جويم نشان/ روشني را هر چه مي‌خوانم نمي‌گيرم جواب ص51 يا:‌ نامت آغاز يك هجرت ناگزير است / چشمت آغاز صبح قشنگ شكفتن ص68 و نهايت: نهيب حادثه در بامداد ما پيچيد/ هراس واقعه در چشم‌هاي پاك افتاد ... البته هنوز در اين زمينه شواهد و مثال هست كه من به ذكر همين نمونه‌ها بسنده كردم. اين امر كمك كرده است تا نظم در خوري به ديگر عناصر خيال آفرين داده شود و از طرف ديگر به سلامت نحو زبان نيز كمك نموده باشد. البته نبايد از ياد برد كه همه‌ي آنچه ذكر شد در شعر«معتمد» به پيدايش يك «انديشه تغزّلي» كمك كرده است. انديشه بدان معنا كه بستر‌ساز سؤالات فلسفي و بينش دكارتي و نيز تقاضاي معرفتي گردد و نيز كلام را به سمت حوزه‌هاي ايدئولوژيكي بكشاند در اين مجموعه نمود چنداني ندارد. «عشق» محوريت موضوعي تمام اين غزل‌هاست كه گاه رنگ و بوي عرفان شرقي نيز به خود مي‌‌گيرد و اين نتيجه‌ي ارادتي است كه شاعر اين مجموعه به «حافظ» و «مولانا» دارد كه آموزه‌هاي قرآني را از بسترهاي تعصبات خام اذهان راكد جدا ساخته و در جهاني سرشار از عشق و نور ازلي به رفتار به درآورده‌اند.

نظرات (2) :: ارسال نظر :: لينک ثابت

• 1385/8/5 -

از شكوه سادگي/ از روشناي آفتاب دفتر شعر « از حسرت لیلی » سروده شاعر توانمند بوشهر ی ماه گذشته توسط انتشارات شروع چاپ و منتشر گردیده است .نوشته ی زیر نقد و بررسی این کتاب موفق است که توسط علیرضا عمرانی شاعر و روزنامه نگار بوشهری به نگارش در آمده است . عليرضا عمراني «از حسرت ليلي» دفتر شعري است از غزلسراي تواناي استان، «رضا معتمد» كه در دو بخش فراهم آمده است: در بخش نخست 33 قطعه از تازه‌ترين غزل‌هاي وي آورده شده است و در پايان كتاب نيز چند غزل از دفتر پيشين شاعر يعني«از درك آبي‌ها فراتر» آورده شده كه قبلاً در سال 76 انتشار يافته بود. همين 33 غزل،‌حجم قابل قبولي است كه مي‌توانست مستقل و جداگانه، انتشار يابد. در اينجا نگاه من نيز حول همين 33 غزل است كه محصولات تازه‌ي شاعر به شمار مي‌آيد. ×× «از حسرت ليلي» روايت عاشقانه‌ي شاعري است كه عشق را در همان قالب «ازلي» و «كلي» دوست دارد. براي مفهوم عشق در اكثر اين اشعار،‌نمونه‌ي جزيي و زميني مشخصي نمي‌توان يافت؛ آنچه هست البته صداي عاشقانه‌ي روايتگري است كه خود در روشناي جهان ايستاده و با «تويي» كه در سايه نشسته است و كمتر مجال نقاب افكني مي‌يابد به گفتگو مي‌پردازد. اين معشوق،‌ معشوقي درون متني است كه جز از شعر پا فراتر نمي‌نهد و ما از لحن و صداي عاشقانه‌ي شاعر است كه در مي يابيم كسي يا چيزي درون اين شعر است كه شاعر بيش از حد دوستش دارد حتي اگر خود شاعر هم نتواند يا اجازه نداشته باشد كه او را به خواننده معرفي نمايد. اسم تو روي هيچ كسي نيست غير تو/ اسمي كه بر زبان غزل مي‌شود مرورص31 در واقع خود«غزل» است كه بهتر از خود شاعر اين هيجان عاشقانه را به روايت در مي‌آورد،‌ چرا كه اين «تو»، همواره با شعر و غزل پيوندي ناگسستني دارد و درجان شعر جريان دارد نه در جهان شاعر. كلمه‌اي است كه در رقصي زيبا و شورانگيز،‌ شاعر را به سماع در دايره‌ي غزل وا مي دارد. اين واژه كه گاه در هاله‌اي از قدسيت آرماني قرار مي‌گيرد نمي تواند چيزي جز خودِ «عشق» باشد. واژه‌ي پرطنيني كه در يك جذبه‌ي زيبا كلمات لطيف تغزّل را فرا مي‌خواند و همپاي ذهن و زبان شاعر تا پايان غزل، او را همراهي مي‌كند:‌تو را شناخته‌ام بي شناسنامه و نام/ چگونه با هيجان همين يكي دو كلام ص14 يا: فقط به اينكه سلامي كني و باز شود/ زبان بسته‌ي اين شعرهاي نيمه تمام ص15. خود شاعر به اين نكته اذعان دارد كه اين «تو» جا،‌ مكان و قيافه و شناسنامه‌اي ندارد تا در ذهن خواننده شكل بگيرد،‌ حتي در ذهن خود شاعر نيز به صورت هيجان و يك حس دامنه‌دار نمود مي‌يابد. در اينجا«عشق» و «معشوق» جاي خود را عوض كرده‌اند يعني در واقع «معشوق» شاعر، «معشوق» شناخته شده و تكراري و قابل تعريف همواره‌ي غزل نيست بلكه هر چه هست اين «عشق» است كه همه جا مورد ستايش و خطاب عاشقانه‌ي شاعر قرار مي‌گيرد و غزلهايش را سامان مي‌دهد: بسكه صدايت زدم به حنجره‌ي شعر/ در غزل اينك ببين گرفته صدايم ص37 يا: شعر مي‌خواندم و مفتون جوابت بودم/ چه كسي جز تو غزلهاي مرا گفت جواب ص67 يا:‌ غزل ترين غزلي در تمام دفتر من/ اگر هميشه نخوانم تو را زبانم لال ص39 يا: روز حتي همه بخت مرا تار ببين/ يك غزل با شب تنهايي من تار بزن ص27 يا: در شاعري شروع نخستين من تويي/ با هر غزل، غزال تر آوردمت به چنگ ص11. اكنون روشن است كه معشوقِ راوي،‌ اصلاً‌ خود «عشق» است و خطاب او همه به آن است كه همواره با غزل و شورانگيزي واژه‌ها همراه است. شاعر تنها در يك غزل است كه او را در هيات «زني» ازلي به تصوير در مي‌آورد اما بايد گفت كه بستر عاطفي، ناخودآگاه شاعر را وامي دارد تا با پيش چشم كشاندن وجه «مادينگي» عشق، آن را در شكل يك «زن»‌كلي،‌ ارايه دهد: اي زن مهربان غزلهاي روشن/ بغض پنهان جا مانده در سينه‌ي من ص68. ××× «رضا معتمد» غزل را با همان فُرم ضد روايي مي‌پسندد. وصف‌هايي كه در غزلهاي وي جريان دارد اگرچه در كليت غزل، پيوندي عاشقانه برقرار مي‌كند؛ اما همانگونه كه خود شاعر، دوست ندارد در يك مسير خطي قرار نمي‌گيرند و به همين خاطر با فاصله گرفتن از «غزل مكالمه» نامي كه من پيش از اين بر نوعي غزل روايي امروز نهاده‌ام اسير «تك صدايي» ناخواسته مي‌شود كه سلطه‌ي بيش از حد«كنشگر» را به همراه دارد و تمام حجم عاطفي و معرفتي غزل،‌زير سايه‌ي سنگين روايتي يكدست و معمولي، قرار مي‌گيرد. در واقع اينگونه برخورد با غزل،‌سبب مي‌شود كه «متن» بدون حضوري روشن و جدالي عاشقانه اسير «تك گويي‌»هاي راوي شده و بدون هيچ گونه اختياري از خود،‌ در حوزه‌‌هاي تاويلي وارد شود كه مورد توقع خود شعر و خواننده نبوده است به همين علت است كه مي‌توان غزل را در شكل كلاسيك اسير مرگ زماني و مكاني ساخت حتي زمان و مكان شعري ـ كه توسط افعال و قيود در شعر به وجود مي‌آيند ـ از بين برد و با جابجايي ابيات غزل، فرم عاطفي و حسي آن را عوض نمود،‌ و در كليت به بستر عاشقانه‌ي آن لطمه‌اي وارد نساخت. البته آنچه گفته آمد عيب شاخص نيست بلكه خصلتي است كه در ذات فرم غزل كلاسيك وجود دارد و شايد بتوان ادعا كرد اصلاً‌ لازمه‌ي آن هم هست تا از غزل روايي بازشناخته شود بدون آنكه در جايگاهي فروتر قرار گيرد. ××× برخورد«معتمد» با زبان بسيار لطيف، عاشقانه و امروزي است و ما اين را از لحن و نيز نحو اشعار وي در مي‌يابيم. به جرأت مي‌شود گفت كه ما در اين غزلها با كلمات و حروف مخفف روبرو نمي‌شويم. شاعر با سلطه‌ي كامل بر زبان توانسته در برخورد با زبان،‌ ضمن رعايت «بهداشت بيان» در فضايي عاشقانه به بيان مفهوم خود بپردازد. هر چند كه گاه وي مجبور شود به جابجايي اركان به لحاظ رعايت وزن،‌ تن در دهد كه البته اين امر هم اگرچه به ناچار صورت مي‌گيرد امّا معتمد باز هم كمتر به اين اجبار، روي آورده است:‌بي حوصله مي‌غلتم از اين دست به آن دست/ مي‌گويم از اينجا گذري نيست ولي هست ص62 يا: بهار شوق شگفت تو را به جانم ريخت/ دو جرعه از نفست را در استكانم ريخت/ هزار چلچله تقديم آسمانم كرد/ هزار زمزمه در باغ ارغوانم ريخت/ ص48 پشت همين ميز چارگوش قديمي/ حرف زدم با تو مهربان صميمي/ عشق بر اين ميز، سيب سرخ عطش بود/ نيمي از آن سهم من، سهم تو نيمي/ كار من آنجا فقط درنگ و تماشا/ كار تو تكرار حرفهاي قديمي ص28 يا: برگشته‌ام بي آنكه دستي بر سرم باشد/ برگشته‌ام بي آنكه شوقي در پرم باشد/ با من بمان در اين بلاتكليف تنهايي/ شايد كه اينجا ايستگاه آخرم باشد ص54 و اين امر، آنجا كه شاعر از رديف‌هاي فعلي استفاده مي‌كند و نه رديف‌هاي ضميري، اسمي و ... بيشتر خود را نشان مي‌دهد. وي با پرهيز از شكستن حروف اضافه و متمم ساز و نيز برخي كلمات،‌ با برداشتن سكته‌هاي كلامي از پيش پاي خواننده،‌ زبان غزلهايش را امروزي ساخته است؛‌ شما در اين مجموعه با «گر»،«ز»،«چو»،«كاو ـ‌كه او» و ...روبرو نمي‌شويد و حضور سالم افعال چه در پايان مصراع‌ها و چه در آنجا كه در جايگاه رديف در پايان ابيات آمده‌اند به سلامت نحو بسيار كمك نموده اند. ××× «معتمد» شاعري است كه عناصر خيال آفرين را خوب مي‌شناسد. در غزلهاي وي تكنيك‌هايي چون تشبيه چه در شكل فشرده و چه در هيات گسترده‌ي آن، استعاره‌ي مكينه ـ‌ بيشتر از نوع تشخيص ـ‌ و صنعت زيباي «ترصيع» و «موازنه» و ... استفاده شده است. اصطلاحاتي چون: «باغ غزل» ،‌ «ابرتقدير» ، «دختر آه» ، «نوزاد جنون» ،‌«حلقه دل» ، «آسمان خيال» ،‌ «باغ ترنم»، «اقليم عشق»،«سخن عشق» و ... كه در غزلهاي وي،‌ معدود و اندكند ميل شاعر را به تشبيه فشرده يا بليغ نشان مي‌دهد اما در بيشتر موارد وي با استفاده از اداتي مثلِ:‌ شبيه، مانند و مثل به بيان تشبيه گسترده و غير بليغ روي آورده و به بيان امروز نزديكتر مي‌شود: شبيه هيچ كسي نيستي،‌ شبيه مني/ كه با تلنگر يك حرف ساده مي‌شكني/ تو نيز مثل من اينك مسافر آهي/ تو نيز مثل من اينجا غريب در وطني ص20 يا: چقدر ساده سرك مي‌كشي به خلوت من/ و نرم مثل فرود كبوتري بر بام ص14 در يك غزل تموج و در يك غزل درنگ/ گاهي شبيه چشمه و گاهي شبيه سنگ ص10 گاه نيز با حذف ادات تشبيه به همساني دو طرف تشبيه،‌ عينيّت بيشتري مي‌دهد: نامت آغاز يك هجرت ناگزير است/ چشمت آغاز صبح قشنگ شكفتن ص68 تو باشكوه‌ترين بام آرزويي و من/ كبوتري كه بر اين بام باشكوه نشست ص58 يا:‌ قلب من اين بر‌‌كه‌‌ي تاريك اين تالاب تنها/ يك شب از تشويش توفان تو برخوردار مي‌شد ص46 يا: زيبا تو در كنار مني در كنار من/ آيينه‌اي است عكس تو با آن هميشه جور ص31 يا:‌ دلت خزانه‌ي خاموش يك جهان حرف است/ اگر چه مثل سحر با سكوت هم سخني. كه در مصراع اول با حذف ادات تشبيه به اين همساني دست زده است. «تشخيص» نيز يكي از عناصري است كه بيشترين سهم خيال آفريني را در غزلهاي معتمد به خود داده است. وي با اعطاي افعال،‌صفات و كاركردهاي انساني به كلمات، اشيا و عناصر طبيعي، غزل خود را زنده و جاندار ساخته است: برده مرا بي تو روزهاي تحسّر/ كشته مرا بي تو روزهاي يتيمي ص29 در شبان خسته‌ي دلگير تنهايي فقط/ گريه با من يار شد از دست من ساغرگرفت ص53يا:‌من متهم هستم كه هم دزديدم از مهر/ هم دست بردم در وصيت نامه‌ي ماه ص40 يا:‌گفتم آهوي تو در دام من افتد امّا/ عشق انداخته آهوي مرا در دامت ص19 يا: در اين جهان برآشفته اين جهان عبوس/ فقط نگاه تو از عشق مي‌دهد پيغام ص15 يا: خوب مي‌دانم كه دستي مي‌كشد باران عشق/ بر سر اين دشت اين دشت نجيب سوگوار و ... اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه «معتمد» با بهره‌گيري فراوان از صنعت «ترصيع» و «موازنه» به همه‌ي اين عناصر خيال آفرين نظم و تناسب زيبايي بخشيده است. وي با قرار دادن سجع‌هاي متوازي و نيز متوازن در دو مصراع،‌ تقابل زيبايي از موسيقي چشم و گوش آفريده است: من آمدم كه تن بسپارم به هر چه هست/ من آمدم كه پا بگذارم به هر چه دام/ مي‌خواهم از تو نور بنوشم علي الطلوع/ مي‌خواهم از تو دور نباشم علي الدوام ص7 يا: چشم مرا سه پاره‌ي لفظ تو روشني/ زخم مرا دوباره‌ي تيغ تو التيام ص8 يا: تابيده است نور تو بر بقعه‌النبي/ باريده است شور تو بر مسجد الحرام ص9 يا: حرفها را همه بي دغدغه يكبار بگو/ زخمها را همه بي واهمه يكبار بزن ص27 يا: تو نيز مثل من اينك مسافر آهي/ تو نيز مثل من اينجا غريب در وطني ص20 يا: آه كجا رفته بي تو دفتر شعرم/ آه چه آمد پس از تو بر سرم شعرم ص29 يا:‌ هزار چلچله تقديم آسمانم كرد/ هزار زمزمه در باغ ارغوانم ريخت/ به جز تو شعر بلندي نمي‌توانم گفت/ به جز تو طرح بلندي نمي‌توانم ريخت ص49 يا: سادگي را هر‌چه مي‌گردم نمي‌جويم نشان/ روشني را هر چه مي‌خوانم نمي‌گيرم جواب ص51 يا:‌ نامت آغاز يك هجرت ناگزير است / چشمت آغاز صبح قشنگ شكفتن ص68 و نهايت: نهيب حادثه در بامداد ما پيچيد/ هراس واقعه در چشم‌هاي پاك افتاد ... البته هنوز در اين زمينه شواهد و مثال هست كه من به ذكر همين نمونه‌ها بسنده كردم. اين امر كمك كرده است تا نظم در خوري به ديگر عناصر خيال آفرين داده شود و از طرف ديگر به سلامت نحو زبان نيز كمك نموده باشد. البته نبايد از ياد برد كه همه‌ي آنچه ذكر شد در شعر«معتمد» به پيدايش يك «انديشه تغزّلي» كمك كرده است. انديشه بدان معنا كه بستر‌ساز سؤالات فلسفي و بينش دكارتي و نيز تقاضاي معرفتي گردد و نيز كلام را به سمت حوزه‌هاي ايدئولوژيكي بكشاند در اين مجموعه نمود چنداني ندارد. «عشق» محوريت موضوعي تمام اين غزل‌هاست كه گاه رنگ و بوي عرفان شرقي نيز به خود مي‌‌گيرد و اين نتيجه‌ي ارادتي است كه شاعر اين مجموعه به «حافظ» و «مولانا» دارد كه آموزه‌هاي قرآني را از بسترهاي تعصبات خام اذهان راكد جدا ساخته و در جهاني سرشار از عشق و نور ازلي به رفتار به درآورده‌اند.
نظرات (2) :: ارسال نظر :: لينک ثابت

• 1385/8/4 - سلامی دوباره

با سلام خدمت دوستان اینم وبلاگ می کوشد پل ارتباطی شما و دست اندرکاران انتشارات شروع باشد. انتشارات شروع در طول چهار سال خدمت خود توانسته است در عرصه ی ادبیات و فرهنگ کتابهای بسیاری از مولفین جوان کشور خصوصا جنوب ایران منتشر نماید . ما در پست های آینده به معرفی کتابهای منتشر شده توسط این انتشاراتی و نحوه ی چاپ و انتشار کتاب خواهیم پرداخت . شاد باشید تا بعد..

نظرات (2) :: ارسال نظر :: لينک ثابت

درباره من

کتاب فرهنگ هنر ادبیات

لينک ها

خانه
مشخصات کاربر
آرشيو
دوستان
ارسال ايميل
فايل RSS وبلاگ
آگهی و تبلیغات رایگان

دوستان

صفحه 1 از 1
صفحه قبل | صفحه بعد